آدمک آخر دنیاست بخند            آدمک مرگ همین جاست بخند 

دست خطی که ترا عاشق کرد            شوخی کاغذی ماست بخند 

آدمک خر نشوی گریه کنی                کل دنیا سراب است بخند 

آن خدایی که بزرگش خواندی             بخدا مثل تو تنهاست بخند

دلا ! در سینه خاموشی گزیدی به درد و غم هم آغوشی گزیدی

نـبودی اینچـنیـن بـیگانه با ما تو هم رسم فرامـوشـی گزیـدی؟

به من گفتي كه دل دريا كن اي دوست،

 همه دريا از آن ما كن اي دوست،

 دلم دريا شد و دادم به دستت،

 مكش دريا به خون پروا كن اي دوست

دلت همیشه زندان من است

آتشکده عشق تو از آن من است

آن روز...

که وداع من و توست

آن شوم ترین لحظه پایان من است

ای عشق شکسته ایم مشکن ما را
این گونه به خاک ره میفکن ما را
ما در تو به چشم دوستی می بینیم
ای دوست مبین به چشم دشمن ما را

بازیچه دست یار بودن عشق است

در پنجه غم شکار بودن عشق است

در محکمه ای که یار باشد قاضی

محکوم طناب دار بودن عشق است

      

از قایم باشک بازی ها می هراسیدم

چشم که می گشودم تا دوباره دیدنت ثانیه ها فاصله بود

حال این ساعتها بی تو بودن را چه کنم؟؟؟؟؟   

 

 

 

   

    

با حریر پیله های کاغذی ،واسه من جاده رو ابریشم نکن

من به پروانه شدن نمی رسم،حرمت فاصله ی منو کم نکن

      

                            

 azizem khili doooset daram